قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
69
تاريخ نگارستان ( فارسى )
[ 114 - كشته شدن متوكل بامر پسرش مستنصر . ] 114 و من الوقايع آوردهاند كه متوكل بن معتصم در شب چهارشنبه سيم شوال سنهء 244 اربع و اربعين و مأتين باغواى پسرش مستنصر در سامره كشته شد بيان اين حال بر سبيل اجمال آنكه متوكل با ندما و مقربان ظرافتهاى ناخوش كردى مثل آنكه زنجير از گردن شيرى برداشته در مجلس رها كردى و گاه مارى در آستين بيمارى انداخته زخم آن دردمند را بترياق فاروق معالجه كردى و بعضى اوقات سبوهاى پر عقرب در مجلس شكستندى و آن عقربها در مجلس پراكنده گشتندى و هيچ كس را ياراى جنبيدن نبودى و امثال اين قبايح از او سر ميزد نظم : از سرشت بد نيايد جز بدى * از بدان دورى گزين گر بخردى روزى در وصف شمشيرى مبالغه از حد گذرانيدند و متوكل كس ببحرين ارسال داشته آن را بقيمتى تمام خريده و بغلام خاصه خود باغر ترك بخشيد و گفت نه اين شمشير بخرى ارزد و نه تو باغر و بعضى غلامان ترك به قصد او كمر بستند چون اسباب قتل او آماده شد باغر و غلامان ترك در قفا شمشيرها كشيده در مجلس ريختند يكى از ندما آن را حمل بر ظرافت نموده گفت اى خليفه كار از مار و عقرب و شير گذشته اكنون نوبت تير و شمشير است متوكل گفت كه اين چه سخن است كه ميگوئى هنوز سخن تمام نشده بود كه غلامان بشمشير او را گرفتند فتح بن خاقان كه وزيرش بود خود را بر بالاى او انداخته گفت اى خليفه من بعد از تو زندگى نميخواهم و مسخرهء متوكل در آنجا حاضر بود از ترس شمشير در زير حصير گريخته گفت من بعد از تو زندگى ميخواهم . [ 115 - كشتن سلطان احمد جلاير خواص خود را . ] 115 و منها در شهور سنهء 208 ثمان و مأتين اكثر امرا و مقربان و ندما حتى قلتغ خاتون خالهء سلطان احمد جلاير از قبح سراير او به تنگ آمده ميخواستند كه او را از ميان بردارند غلامى او را از اتفاق ارباب كيد و نفاق واقف گردانيد لاجرم سلطان درصدد انهدام بنيان ابدان ايشان شده اعيان امرا را بقتل رسانيده سلطان بدست خود اغلب ندما و مجرمانانرا گردن زد و در حينى كه از قصر به زير ميآمد و شمشير برهنه در دست داشت ، فراشى دچار سلطان شد سلطان گفت فلان و فلان را كشتم فراش از بيم جان گفت نيك كردى پادشاها مىبايد من و تو زنده باشيم سلطان در خنده شده شمشير از دست بينداخت الملوك فانهم يستنقمون فى الخطاب و من يستحقر فى الجواب ضرب الرقاب و من احسن من قال نظم : بود ايوان قرب شاه و الا * بر آن ايوان مرو بسيار بالا كه ترسم چون از آن ايوان برافتى * زهر افتادهء محكمتر افتى القصه در همان شب كه واقعه متوكل دست ميداد قاضى نصيبين بخواب ديد كه شخصى دو بيت عربى كه مضمونش كنايه بود از انصراف دولت متوكل و فتح بن خاقان وزير برو ميخواند و متوكل خود در خواب ديد كه چهارپائى به او سخن مىكند صباح آن را به